 سومین ساگرد رفتن پدر از میان ما
14 اکتبر برابر با 22 مهر گرامی باد به یاد پدر اقبال یار و همراه مقاومت ایران به یاد پدری که در کوره راههای زندگی یار، دوست و همراهمان بود. پدر از اولین روزهای انقلاب با فرزندان مجاهدش همراه بود و در تمامی تظاهراتها و تحصن ها شرکت میکرد.
عاطفه اقبال
بعد از هجرت از ایران نیزمانند دیگر خانواده های مجاهدین از اولین تظاهرات خارج کشور تا تحصن گابن یا تظاهراتهای اعتراضی از پاریس تا دانمارک و آلمان و آمریکا و بروکسل و ... شرکت داشت. بعد از 17 ژوئن 2003 در پاریس نیز به حمایت همه جانبه از مجاهدین برخاست. او خود را متعلق به خانواده ی بزرگ مقاومت می دانست و در آخرین نیایش هایش در بیمارستان برای بچه های اشرف و برای بیرون آمدن از لیست فرزندان مجاهدش دعا میکرد و تا آخرین لحظات نگران آنها بود. جملاتی که در روزهای آخر بیان میکرد، بخوبی نشانگر ایمان عمیق او به پیروزی بود : « عاقبت پرچم پیروزی را در میدان آزادی برزمین خواهیم کوبید».

این عکس ها گوشه ی بسیار کوچکی است از حضور او در میدان نبرد با رژیمی که آنرا ارتجاعی و ضد مردمی میدانست. میدانم که اگر بود، دوست میداشت در کنار متحصنین ژنو و نیویورک همراه مجاهدین و یارانشان باشد و از حق این مردم و مقاومت برحقشان دفاع کند. بنابراین با یاد او به مجاهدان اشرف و به متحصنین نیویورک و ژنو درود می فرستم. باشد که آرزوی پدر در پیروزی مقاومت ایران تحقق یابد.
به مناسبت سومین ساگرد رفتن پدر از میان ما – 14 اکتبر 2005 برابر با 22 مهر1384- شعری که در سحرگاه درگذشتش سروده بودم را به او هدیه می کنم. چشم های خاکستری پدرم در انتهای شب افق لرزید، مردی که بی قرار رفتن بود، هیبت درد را با شهامت صبورش، به سخره گرفته بود، تا به اولین سپیده ی صبح لبخند بزند. ستاره سوسو زد و خاموش شد، صبح خندید، سپیده به دل شب پاشید. پرنده ای گذشت و خواب لرزان زنی را در دل تاریکی درهم شکست. مادر به نماز ایستاد. پدر اما به آخرین سفرش میشتافت. من غمگنانه والعصر را زمزمه میکردم. اشکی بر گونه ام لرزید. پدر دستم را فشرد و خاموش شد. از آن شب شش و چهل و چهار دقیقه صبح ساعت آشفتگی شبانه ی من شد. پدر، در راههای تیره ی شب تا آخرین لحظه استوار ایستادی شب در شکوه عظمت پایداریت به فجر خندید، صبح آتش گرفت، سپیده به دامن شب ریخت و تو را با خود برد. تو را که به پاکی سپیده دمان بودی من هنوز در انتهای شب در غم رفتنت هق هق می زدم. تو اما، چه زیبا به سپیده ی صبح میخندیدی و میرفتی. تو میرفتی و من حسرت دوباره دیدن چشم های زیبای خاکستریت را- که هیچ کس دیگر نداشت- با خود به خوابهایم می بردم. تو میرفتی و من به قامت مردی می نگریستم که با بدنی در هم شکسته و بیمار، با درنوردیدن مرز طاقت انسان، بار دیگر به شب ً نه ً گفته بود. مردی که طلوع خورشید را در دل تیره ترین شبها نیز باور داشت. مردی که لبخند زیبای خود را در دلها بجا میگذاشت. آری، پدرم زیبا بود، به زیبایی صبحی که در آن به ابدیت پیوست
14 اکتبر 2008
atefehm@hotmail.com
|